مهرگان نو

  بگشاییم کفتران را بال
 بفروزیم شعله بر سر کوه
 بسراییم شادمانه سرود
وین چنین با هزار گونه شکوه
 مهرگان را به پیشباز رویم
رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها
 زیر پرواز کفتران سپید
 شادی آرمیده گام سپهر
خنده نو شکفته خورشید
مهرگان را درود می گویند
 گرم هر کار مست هر پندار
 همره هر پیام هر سوگند
 در دل هر نگاه هر آواز
 توی هر بوسه روی هر
لبخند
 بسراییم
 مهرگان خوش باد

شاید

در بگشایید
شوع بیارید
عود بسوزید
 پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری
همنشین گم شده باشد

سایه هما


از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز

که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد

دیر

صد ره به رخ تو در گشودم من

بر تو دل خویش را نمودم من


جان مایه ی آن امید لرزان را

چندان که تو کاستی، فزودم من


می سوختم و مرا نمی دیدی

امروز نگاه کن که دودم من


تا من بودم نیامدی، افسوس!

وانگه که تو آمدی، نبودم من



ه - الف -سایه