روزها


به قول فروغ

         آن روزها رفتند....

اما برمی گردن اگه برنگشتن یعنی روزهای بهتری خواهد آمد

         اینو قول می دم ....

سپیده

در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب


شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.

لب هاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

در هم دويده سايه و روشن‌.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.

همپاي رقص نازك نيزار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.

خطي ز نور روي سياهي است‌:
گويي بر آبنوس درخشد رز سپيد.

ديوار سايه ها شده ويران


دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

ارابه ها

ارابه هائی از آن سوی جهان آمده
اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .
***
گرسنگان از جای بر نخواستند
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست
برهنگان از جای بر نخاستند
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست
زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی
مردگان از جای برنخاستند
چرا که امید نمی رفت تا
فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .
***
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی که امیدی با خود آورده باشند

باران

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که
پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

مهرگان نو

  بگشاییم کفتران را بال
 بفروزیم شعله بر سر کوه
 بسراییم شادمانه سرود
وین چنین با هزار گونه شکوه
 مهرگان را به پیشباز رویم
رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها
 زیر پرواز کفتران سپید
 شادی آرمیده گام سپهر
خنده نو شکفته خورشید
مهرگان را درود می گویند
 گرم هر کار مست هر پندار
 همره هر پیام هر سوگند
 در دل هر نگاه هر آواز
 توی هر بوسه روی هر
لبخند
 بسراییم
 مهرگان خوش باد

شاید

در بگشایید
شوع بیارید
عود بسوزید
 پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری
همنشین گم شده باشد

ابوسعید ابوالخیر



خواهي که کسي شوي زهستي کم کن

ناخورده شراب وصل مستي کم کن

با زلف بتان دراز دستي کم کن

بت را چه گنه تو بت‌پرستي کم کن ابوسعيد ابوالخير

 

گفتار نکو دارم و کردارم نيست

از گفت نکوي بي عمل عارم نيست

دشوار بود کردن و گفتن آسان

آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست ابوسعيد ابوالخير

 

دلخسته و سينه چاک مي‌بايد شد

وز هستي خويش پاک مي‌بايد شد

آن به که به خود پاک شويم اول کار

چون آخر کار خاک مي‌بايد شد ابوسعيد ابوالخير

 

قومي ز خيال در غرور افتادند

و ندر طلب حور و قصور افتادند

قومي متشککند و قومي به يقين

از کوي تو دور دور دور افتادند ابوسعيد ابوالخير

 

از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد

مقبول تو جز مقبل جاويد نشد

مهرت بکدام ذره پيوست دمي

کان ذره به از هزار خورشيد نشد ابوسعيد ابوالخير

 

رفتم به کليسياي ترسا و يهود

ديدم همه با ياد تو در گفت و شنود

با ياد وصال تو به بتخانه شدم

تسبيح بتان زمزمه ذکر تو بود ابوسعيد ابوالخير

 

در دل همه شرک و روي بر خاک چه سود

با نفس پليد جامه? پاک چه سود

زهرست گناه و توبه ترياک وي است

چون زهر به جان رسيد ترياک چه سود ابوسعيد ابوالخير

 

هرگز دلم از ياد تو غافل نشود

گر جان بشود مهر تو از دل نشود

افتاده ز روي تو در آيينه? دل

عکسي که به هيچ وجه زايل نشود ابوسعيد ابوالخير

 

يا رب بگشا گره ز کار من زار

رحمي که زعقل عاجزم در همه کار

جز در گه تو کي بودم در گاهي

محروم ازين درم مکن يا غفار ابوسعيد ابوالخير

 

مجنون و پريشان توام دستم گير

سرگشته و حيران توام دستم گير

هر بي سر و پا چو دستگيري دارد

من بي سر و سامان توام دستم گير ابوسعيد ابوالخير

 

در هر سحري با تو همي گويم راز

بر درگه تو همي کنم عرض نياز

بي منت بندگانت اي بنده نواز

کار من بيچاره? سرگشته بساز ابوسعيد ابوالخير

 

گر خاک تويي خاک ترا خاک شدم

چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم

غم سوي تو هرگز گذري مي‌نکند

آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم ابوسعيد ابوالخير

 

غمناکم و از کوي تو با غم نروم

جز شاد و اميدوار و خرم نروم

از درگه همچو تو کريمي هرگز

نوميد کسي نرفت و من هم نروم ابوسعيد ابوالخير

 

يا رب تو چنان کن که پريشان نشوم

محتاج برادران و خويشان نشوم

بي منت خلق خود مرا روزي ده

تا از در تو بر در ايشان نشوم ابوسعيد ابوالخير

 

از هستي خويش تا پشيمان نشوي

سر حلقه? عارفان و مستان نشوي

تا در نظر خلق نگردي کافر

در مذهب عاشقان مسلمان نشوي ابوسعيد ابوالخير

 

در مدرسه گر چه دانش اندوز شوي

وز گرمي بحث مجلس افروز شوي

در مکتب عشق با همه دانايي

سر گشته چو طفلان نوآموز شوي ابوسعيد ابوالخير

 

خواهي چو خليل کعبه بنياد کني

و آنرا به نماز و طاعت آباد کني

روزي دو هزار بنده آزاد کني

به زان نبود که خاطري شاد کني ابوسعيد ابوالخير

 

تا نگذري از جمع به فردي نرسي

تا نگذري از خويش به مردي نرسي

تا در ره دوست بي سر و پا نشوي

بي درد بماني و به دردي نرسي ابوسعيد ابوالخير

 

دنيا طلبان ز حرص مستند همه

موسي کش و فرعون پرستند همه

هر عهد که با خداي بستند همه

از دوستي حرص شکستند همه ابوسعيد ابوالخير

 

يا رب نظري بر من سرگردان کن

لطفي بمن دلشده? حيران کن

با من مکن آنچه من سزاي آنم

آنچ از کرم و لطف تو زيبد آن کن ابوسعيد ابوالخير


بابا طاهر

 عـــــزيــزان مـــوســـم جوش بهــاره
چمن پر سبزه صحرا لاله زاره
دمي فرصت غنيمت دان درين فصل
که دنيـــــاي دني بي اعتباره  بابا طاهر


 
دلا خوبـــان دل خونيــــن پســـندند
دلا خون شو که خوبان اين پسندند
متاع کفر و دين بي‌مشتري نيست
گروهــــي آن گروهي اين پســـندند بابا طاهر

 

جدا از رويت اي ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصــالت گر مـرا گردد ميســر
هـــمه روزم شـــود چون عيد نوروز  بابا طاهر

 

يــکي درد و يــکي درمان پســـندد
يک وصل و يکي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پســندم آنچه را جانان پسـندد  بابا طاهر

 

هر آنکس مال و جاهش بيشتر بي
دلــش از درد دنــيا ريشــــتر بي
اگر بر سر نهي چون خســروان تاج
به شيرين جانت آخر نيشتر بي بابا طاهر


 
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
يقيــــن از بند و از زنـــدان نترســـد
دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
که گرگ از هي هي چوپان نترسد بابا طاهر

 

درخت غم بجانم کرده ريشه
بدرگــــــاه خدا نالــــم همـيـشــــه
رفيـــقان قدر يکديــــگر بدانيد
اجل سنگست و آدم مثل شيشه بابا طاهر

 

دلا غافل ز سبحاني چه حاصل
مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
بــود قدر تو افـــزون از مــلايـــک
تو قــدر خـود نميـــداني چه حاصل  بابا طاهر

 

خوشــا آندل کــه از خود بيخبر بــي
ندونه در ســـفر يا در حضر بي
بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
پي ليلي دوان با چشم تر بي بابا طاهر

 

دلا راهت پر از خار و خسک بي
گــذرگــاه تـو بـــر اوج فـلـــــک بــي
شـــب تــار و بيـــابان دور منــزل
خوشا آنکس که بارش کمترک بي بابا طاهر


 
خدايي که مکانش لامکان بي
صفابخــش جمــال گلــرخـان بي
پديد آرنده‌ي روز و شب و خلق
که بر هر بنده او روزي رسان بي  بابا طاهر

 

عزيزا کاسه‌ي چشمم ســرايت
ميان هردو چشمم جاي پايت
از آن ترسم که غافل پا نهي تو
نشــنيد خـــار مژگــانـم بپايت بابا طاهر

 

به صحرا بنگرم صــحرا ته وينم
به دريا بنگرم دريا ته وينم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روي زيباي ته وينم  بابا طاهر

 

مرا نه سر نه ســــامان آفريدن
پريشانم پريشــان آفريدند
پريشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ايشان آفريدند  بابا طاهر

 

بيا تا دست ازين عالم بداريم
بيا تا پاي دل از گل برآريم
بيا تا بردباري پيشـــه سازيم
بيا تا تخم نيکوئي بکاريم  بابا طاهر

 

مکن کاري که پا بر ســـنگت آيو
جهان با اين فراخـي تنگت آيو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو ويني نامه‌ي خود ننگت آيو  بابا طاهر

 

زدســـت ديده و دل هر دو فرياد
که هر چه ديده بيند دل کند ياد
بسازم خنجري نيشش ز فولاد
زنــم بر ديــده تا دل گــــردد آزاد بابا طاهر

 

خوشا آنانکه الله يارشان بي
بحمد و قل هو الله کارشان بي
خوشا آنانکــه دايم در نمازند
بهشت جاودان بازارشـــان بي  بابا طاهر


 
خوشــا آنانکه تن از جان نداننــد
تن و جاني بجز جانان ندانند
بدردش خو گرند سالان و ماهان
بدرد خويشــتن درمان ندانند  بابا طاهر

 

اگر زرين کلاهي عاقبت هيچ
اگر خود پادشاهي عاقبت هيچ
اگر ملک سليمانت ببخشند
در آخر خاک راهي عاقبت هيچ  بابا طاهر

 

به قبرستان گذر کردم کم وبيش
بديدم قبر دولتـــمند و درويــش
نه درويش بيکفن در خــاک رفته
نه دولتمند برده يک کفن بيش بابا طاهر



بت

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن

ناخورده شراب وصل مستی کم کن

با زلف بتان دراز دستی کم کن

بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن

دست و دیده


زدســـت دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد 
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنــم بر دیــده تا دل گــــردد آزاد

سنگ

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...


پناه بر تو ای فهم فراموشی!

به هر که گفت
تعبير زندگی شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد

از هر که گفت بيا برای بيداریِ دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد،
يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور،
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد،
همسفر نخواهم شد.

پناه بر تو ای فهم فراموشی!
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديکترين نامهای کسان خويش را بياد آوريم!


تو باور نکن

نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!


حال همه ما خوب است


سلام!

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!


لینک در ادامه
ادامه نوشته

سایه هما


از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز

که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد

دیر

صد ره به رخ تو در گشودم من

بر تو دل خویش را نمودم من


جان مایه ی آن امید لرزان را

چندان که تو کاستی، فزودم من


می سوختم و مرا نمی دیدی

امروز نگاه کن که دودم من


تا من بودم نیامدی، افسوس!

وانگه که تو آمدی، نبودم من



ه - الف -سایه


محتسب


محتسب، مستی به ره دیدو گربانش گرفت

 

مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

 

 گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

 

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

 

گفت: می بایدتو را تا خانه قاضی  برم

 

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

 گفت: نزدیگ است والی را سرای، آنجا شویم

 

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

 

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

 

 گفت: مسجد. خوابگاه مردم بد کار نیست

 

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

 

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

 

گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

 

 گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

 

 گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

 

گفت: در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست

 

 گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

 

 گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

 

گفت: باید حد زنند هشیار مردم، مست را

 

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

 

زنده یاد پروین اعتصامی..

بلـبل بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد


وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد

تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد

عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی

گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود

بلـبل  بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو

حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد

لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت

مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد

من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من

یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ  سـَـــم می آورد

جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس

حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد

بگذار زمین روی زمین بند نباشد

بگذار زمین روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد
بگذار كه ابلیس در این معركه یكبار

مطرود ز درگاه خداوند نباشد
بگذار گناه هوس آدم و حوا

بر گردن آن سیب كه چیدند نباشد
مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای كاش

این قصه همان قصه كه گفتند نباشد
ای كاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده كه دادند نباشد
یك بار تو در قصه ی پر پیچ و خم ما

آن كس كه مسافر شد و دل كند نباشد


آشوب همان حس غریبی ست كه دارم

وقتی كه به لب های تو لبخند نباشد
در تك تك رگ های تنم عشق تو جاریست

در تك تك رگ های تو هر چند نباشد
من می روم و هیچ مهم نیست كه یك عمر...

زنجیر نگاه تو كه پابند نباشد...وقتی كه قرار است كنار تو نباشم

بگذار زمین روی زمین بند نباشد...