خورده جنایت های زناشوهری(اریک امانوئل اشمیت)
ژیل:که شوهرتو دوست داری یا نه.
لیزا لبخند میزند.از این که جواب نمیدهد ژیل جا میخورد.
اگه دوسش نداشتی فرصت مناسبیه که از شرش خلاص شی.از اینکه دیگه خودش نیست ,یعنی منه استفاده کنی و عذرشو بخوای.عذر منو بخوای.یعنی عذر هردومونو. یه خونه تکونی حسابی!
جرات نمیکنی بهم اقرار کنیک ه زندگی زناشویی خوشبختی نداشتی؟درسته؟خوب,از فرصت استفاده کنیم و همه چیزو روشن کنیم. من میرم. بهم بگین که برم و میزارم می رم. واسه من آسونه , نمیدونم کیم , نمیدونم شما کی هستین.یک فرصت طلایی!خواهش میکنم بهم بگین که برم
لیزا متحیر از حالت ژیل,نزدیک او میرود.
لیزا:دواهاتو خوردی؟
ژیل:(عصبانی)درد من دوا بردار نیست!این دیگه چه مرضیه که هر با یک حسی سراغم می آد می خواین دوا به خوردم بدین؟
لیزا:(می زند زیر خنده)ژیل!
ژیل:تازه مسخره هم میکنی؟
لیزا:(دارد کیف می کند)ژیل,محشره,حالت بهتر شده,داری خودت می شی:این تیکه کلام توست:((این دیگه چه مرضیه که هر بار یک حسی سراغم می آد می خواین دوا به خوردم بدین؟))!
این خود خودته.همیشه از آدمایی که از خشم,غصه,دلهره یا عصبانیتشون فرار می کردن و قرصای آرام بخش میخوردن بدت می اومد.فرضیه ات هم این بود:ای دوره زمونه مردم رو آن قدر ناز نازی کرده که حتا می خواد وجدان آدمارو هم به دوا ببنده ولی موفق نمی شه که انسان بودنمونو معالجه کنه.