ابوسعید ابوالخیر
خواهي که کسي شوي زهستي کم کن
ناخورده شراب وصل مستي کم کن
با زلف بتان دراز دستي کم کن
بت را چه گنه تو بتپرستي کم کن ابوسعيد ابوالخير
گفتار نکو دارم و کردارم نيست
از گفت نکوي بي عمل عارم نيست
دشوار بود کردن و گفتن آسان
آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست ابوسعيد ابوالخير
دلخسته و سينه چاک ميبايد شد
وز هستي خويش پاک ميبايد شد
آن به که به خود پاک شويم اول کار
چون آخر کار خاک ميبايد شد ابوسعيد ابوالخير
قومي ز خيال در غرور افتادند
و ندر طلب حور و قصور افتادند
قومي متشککند و قومي به يقين
از کوي تو دور دور دور افتادند ابوسعيد ابوالخير
از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد
مقبول تو جز مقبل جاويد نشد
مهرت بکدام ذره پيوست دمي
کان ذره به از هزار خورشيد نشد ابوسعيد ابوالخير
رفتم به کليسياي ترسا و يهود
ديدم همه با ياد تو در گفت و شنود
با ياد وصال تو به بتخانه شدم
تسبيح بتان زمزمه ذکر تو بود ابوسعيد ابوالخير
در دل همه شرک و روي بر خاک چه سود
با نفس پليد جامه? پاک چه سود
زهرست گناه و توبه ترياک وي است
چون زهر به جان رسيد ترياک چه سود ابوسعيد ابوالخير
هرگز دلم از ياد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روي تو در آيينه? دل
عکسي که به هيچ وجه زايل نشود ابوسعيد ابوالخير
يا رب بگشا گره ز کار من زار
رحمي که زعقل عاجزم در همه کار
جز در گه تو کي بودم در گاهي
محروم ازين درم مکن يا غفار ابوسعيد ابوالخير
مجنون و پريشان توام دستم گير
سرگشته و حيران توام دستم گير
هر بي سر و پا چو دستگيري دارد
من بي سر و سامان توام دستم گير ابوسعيد ابوالخير
در هر سحري با تو همي گويم راز
بر درگه تو همي کنم عرض نياز
بي منت بندگانت اي بنده نواز
کار من بيچاره? سرگشته بساز ابوسعيد ابوالخير
گر خاک تويي خاک ترا خاک شدم
چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم
غم سوي تو هرگز گذري مينکند
آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم ابوسعيد ابوالخير
غمناکم و از کوي تو با غم نروم
جز شاد و اميدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو کريمي هرگز
نوميد کسي نرفت و من هم نروم ابوسعيد ابوالخير
يا رب تو چنان کن که پريشان نشوم
محتاج برادران و خويشان نشوم
بي منت خلق خود مرا روزي ده
تا از در تو بر در ايشان نشوم ابوسعيد ابوالخير
از هستي خويش تا پشيمان نشوي
سر حلقه? عارفان و مستان نشوي
تا در نظر خلق نگردي کافر
در مذهب عاشقان مسلمان نشوي ابوسعيد ابوالخير
در مدرسه گر چه دانش اندوز شوي
وز گرمي بحث مجلس افروز شوي
در مکتب عشق با همه دانايي
سر گشته چو طفلان نوآموز شوي ابوسعيد ابوالخير
خواهي چو خليل کعبه بنياد کني
و آنرا به نماز و طاعت آباد کني
روزي دو هزار بنده آزاد کني
به زان نبود که خاطري شاد کني ابوسعيد ابوالخير
تا نگذري از جمع به فردي نرسي
تا نگذري از خويش به مردي نرسي
تا در ره دوست بي سر و پا نشوي
بي درد بماني و به دردي نرسي ابوسعيد ابوالخير
دنيا طلبان ز حرص مستند همه
موسي کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خداي بستند همه
از دوستي حرص شکستند همه ابوسعيد ابوالخير
يا رب نظري بر من سرگردان کن
لطفي بمن دلشده? حيران کن
با من مکن آنچه من سزاي آنم
آنچ از کرم و لطف تو زيبد آن کن ابوسعيد ابوالخير

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 5:38 توسط دانیال
|